|
\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\8//////////////////////
|
امروز تهرانامروز توقیف شد. روزنامه تهرانامروز. تجربه اولم نیست. چند بار پیش از اين طعم توقیفشدن روزنامه يا نشريهاي كه در آن بودهام را چشيدهام. تجربه آخر هم نخواهد بود اگر عمري برايم مانده باشد. اين بار انگار هيچ دلتنگي و احساس كرختي و سستي به تن و جانم رخنه نكرده است. پوستم كلفت شده حسابي. شايد هم واقعا اتفاقي نيفتاده و اين بار بينا شدهام به اين انگار. هنوز
هم مطبوعات را دوست دارم و تا آنجا كه بتوانم و بخواهند در مطبوعات خواهم ماند اما پررنگتر و شاداب و رهاتر. اين باز و بستن درهاست كه هوا را كمي قابل تنفس ميكند. من نيز اكنون احساس زندگي را در رگهايم جاري مييابم. آرامترم از قبل. كمي هم دارم در خود غوطه و غوص ميكنم. هر چه ميشود بشود اما آرزو ميكنم عزتنفس و سادگي را هيچ دستي از كفام برنگيرد.
فرشتهاي كه چند لحظه پيش رو در رويات حلول كرده است هيولا ميشود ناگاه. در همان قالب فرشته. با همان چهره انساني. هيولايي تمامعيار و خطرناك است اينك. ناگاه و ناگهان.
آرامرومردي كه در كنارت ايستاده است ديوي ميشود براي بلعيدن همه اعصابت و روانت. ديوي كه به اندام آدميزادي بيآزار جلوهگري ميكرده است.
نگاهي كه پريوش و مهرانگيز نوازشات ميكند اژدهاكي شده است اینک كه در كامات و جانات قيامتي به پا ميكند شرر در شرر. به لحظه و دمي ميسوزاندت و هيچ و درخودپيچات ميگذارد و ميرود.
همهشان گذر ميكنند و ميروند. همهشان خواهش چشمهاي دستها و اندام و نفسهايشان كه فراز ميشود و فرود ميكند همينگونه ميشوند. پرياند و ديو ميشوند. فرشتهاند و هيولا ميشوند. چكاوكياند و اژدهاکی ميشوند و ميآيند و ميگذرند. هنگام گذر كردن نيز به خاكستري كه كناري به جامانده بيدود –و آن تو باشي- نگاهي از سر وظيفه مياندازند و بيوظيفهاي ميگذرند. از قفاي خود نيز نوايي نخواهند شنيد از بس كه نوايي نميماند برايت.

|
|
|
گفتار برای يک ترانه، در شهادت ِ احمد زيبرم به عليرضا اسپهبد در شهر ِ بيخيابان ميبالند در شبکهی مورگي پسکوچه و بُنبست، آغشتهی دود ِ کوره و قاچاق و زردزخم قاب ِ رنگين در جيب و تيرکمان در دست، بچههای اعماق بچههای اعماق باتلاق ِ تقدير ِ بيترحم در پيش و دشنام ِ پدران ِ خسته در پُشت، نفرين ِ مادران ِ بيحوصله در گوش و هيچ از اميد و فردا در مشت، بچههای اعماق بچههای اعماق □ بر جنگل ِ بيبهار ميشکفند بر درختان ِ بيريشه ميوه ميآرند، بچههای اعماق بچههای اعماق با حنجرهی خونين ميخوانند و از پا درآمدنا درفشي بلند به کف دارند کاوههای اعماق کاوههای اعماق ۱۳۵۴
احمد شاملو/ ترانههای کوچک غربت |